عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )

17

زبدة الحقايق ( فارسى )

سرانجام بدانجا گذر خواهد داشت . « 1 » پس دقيق جايى كه بتوان آنها را يافت ، گورستان ويژه آنان است . در آنجا با گوركن و گوربان بهايى سلامى و عليكى و شرح قصد و ماجرا ، و هم به‌وسيله آنان آشنايى با چند مبلغ بهايى كه جوانند و حراف و سخت مؤدب . تعارفى به پپسى و هم تبليغى براى آنكه ديگر نوشابه‌ها رفع عطش نمىنمايند جز اين يكى ! و امتناع ما به پاس تحريم علماى دين در شهرمان ، و مبلغى حرف و حديث ديگر . ديديم اين يكى بس است . حرفشان عمقى نداشت و ما هم كه به كشف الحيل آيتى مسلح بوديم و به پيام پدر صبحى هم ، پس به حمله‌هاى افندىوار آن حضرات سپر نمىانداختيم و نينداختيم . بعدها نيز اگر چيزى در آن باره خواندم ، صرفا تا آنجايى بود كه ارتباط با تاريخ داشت . زيرا ارزشى از حيث فلسفه و ديانت بر آن بار نبود . اما تصوف ، رهايش نكرديم - من و دوستم - به پايمردى مرد پير پينه‌دوز در حاشيه ميدان شوش ، به خانقاه ره يافتيم و سبلتهاى آويخته صوفيان را به راى العين ديديم و آداب و ادبشان را شناختيم و به خلوت راز و رمزشان درآمديم و همه اين‌ها در زى

--> ( 1 ) . حكايت ملا را سنايى غزنوى در حديقه چنين آورده است . آن شنيدى كه از كم آزارى * رندى اندر ربود دستارى آن دويد از نشاط در بستان * وين دوان شد به سوى گورستان آن يكى گفتش از سر سردى * كه بديدم سليم دل مردى تو بدين‌سو همى چه پويى تفت * كآنكه دستار برد ، زان سو رفت مرد دستار برده فصلى گفت * نيك بشنو كه آن به اصلى گفت گفت اى خواجه گرچه زان سو شد * نه ز بند زمانه بيرون شد چه دوم بيهده سوى بستان * خود همى يابمش به گورستان من همين يك دو روز صبر كنم * روى در روى اين دو قبر كنم كه بدينجا خود از سراى مجاز * مرگ سيلى زنانش آرد باز . ص 673 حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة به تصحيح استاد مدرس رضوى چاپ دانشگاه تهران .